خاطره ای نه چندان تلخ!!

گفت، «نه، پدر من زمان انقلاب شیشه ی پنجاه تا بانک را شکسته ، تو چند تا را شکستی؟»

♦️خاطره ای نه چندان تلخ

در بحبوحه از ایام اول مبارزه با کرونا از یک روستا جهت ترویج مقابله با کرونا گزارش تهیه کردن رفته بودم خسته وکوفته به شهر رسیدم به پسرم گفتم مرا در جلو پاساژ حاج کمال نگه دار .من پیاده شدم از کتابفروشی دانشجو کتاب حقوق شهروندی را خریدم در بغل داشتم به طرف دفترم می آمدم .
از کنار بانک تجارت در خیابان امام رد می شدم جوانی که گفت، «وایسا ببینم»،
برگشتم دیدم یک شهروند جوان که پیراهنش را انداخته بر روی کمر که ، یک زنجیر طلائی در گردن داشت گفت : « #عینکی_روشنفکر ، وایسا بینم»،
منهم ایستادم. گفت، «بینم اون چیه زیر بغلت؟»
گفتم کتاب.
گفت، «بنداز دور».
گفتم برای چه؟
گفت، انقلاب را ما (پدرم) کردیم شماها می خواهید تا کی سر کار باشید؟»
گفتم : ما کاری نداریم، کدام کار؟بازنشسته ام کارمند جز‼️
گفت، «نه، پدر من زمان انقلاب شیشه ی پنجاه تا بانک را شکسته ، تو چند تا را شکستی؟»
دیدم اگر من بگویم که من نشکستم یا اگر چهل و نه تا بگویم مرا می زند، گفتم من پنجاه و یک تا.و‌خودم جانبازم و برادر شهید گفت، «پس برو» ضد انقلاب ‼️
من نرفتم تا به فروشگاه آجیل فروشی حاج منصوری رسیدم در فکر رفته بودم من یعنی ضد انقلاب ⁉️ یکی از بازاریان که می شناختم مرا دید گفت آقای میابی غرق در فکری ؟ و سوال کرد آن جوان چی می گفت پاسخ دادم والله چی بگم ماوقع را گفتم بازاری گفت بلی درست گفته شما وما ضد انقلابِِ انقلابی هستیم که بعضی ها در فکر براندازی انقلاب اسلامی وجمهوری اسلامی هستند ما بر این ضدانقلابی بودنمان افتخار می کنیم

ا