یک عصر زیبای آخر تابستان، من و شهریور در کنج حیاط بزرگ، زیر آلاچیق نشستهایم…
خوشههای انگور، همانند دانههای مروارید، بر گردن حصار آلاچیق آویزاناند؛ حصاری که مانع تابش آفتاب کمسویی شده که تمام تلاشش را میکند تا از لابهلای برگها، به زور، شاهد وداع شهریور با من باشد و سرک بکشد.
بوی رب خانگی تمام فضای حیاط را پر کرده است. به گمانم همسایه بغلی دارد رب میپزد. نسیم ملایم، شاخ و برگ درختان را به رقص درمیآورد و بوی رب را در فضای محله پخش میکند.
شهریور را دوست دارم، ولی باید بدرقهاش کنم؛ چون منتظر مهمان عزیزتر از جانم، پاییز جان، هستم.
بوی رب خانگی، مژده آمدن پاییز را میدهد؛ حسی خوب و نوستالژیک که از هر ادکلنی خوشبوتر است.
عشق جان پشت در است…
پایم را روی پای دیگر انداختهام. دستهایم را روی هم گره زدهام و چشمانم را بستهام. از آخرین نفسهای تابستان و تابش آفتاب که تمام زورش را میزند تا تنم را گرم کند، اما دیگر زورش نمیرسد، لذت میبرم.
لبخندی گوشه لبم نقش میبندد. با چشمان بسته، نفس عمیقی میکشم و ته دلم از پیروزی خودم لذت میبرم؛ از اینکه موفق نشده است!
شیطنتم گل میکند.
از اینکه حضرت پاییز پشت در است، حس پیروزمندانهای تمام وجودم را فرا میگیرد.
شهریور جان را هم دوست دارم… به دلش نیاید!
فقط شهریور را…
دستان گرهکردهام را از هم باز میکنم و به شهریوری که روبهرویم نشسته است، لبخندی معنادار میزنم.
نمیداند ته دلم چه خبر است و چقدر ذوق دارم!
هاج و واج نگاهم میکند و من میخندم. حتماً پیش خودش فکر میکند این دختر دیوانه است! ولی خب، مهم نیست.
مهم این است که شهریور بانو آمده تا کل تابستان را جمع کند و برود… و من خوشحالم!
ناگهان هوا ابری میشود.
صدای قیلوقال و همهمه همسایه را میشنوم. باید یک کاری به حال رب بکنند… تا باران نگرفته!
به نظرم بهتر است یک سر به خانهشان بروم؛ شاید کمکی از دستم برآید.
به هر حال، بلند میشوم، شهریور جان را میبوسم و با خوشحالی به سمت منزل همسایه میروم.
بهبه… چه روز قشنگی است!
دلنوشته : همینطوری
نویسنده مریم صفائی نژاد
۱۴۰۵/۶/۲۱





