خاطرهای تلخ از یک شبِ مرندی؛ وقتی گوشی را خاموش کردم و برای شهرم گریستم
آیا مرند نفرین شده است، یا ما در برابر سرنوشت آن سکوت کردهایم؟

نویسنده: رحیم اصیل میابی
بعضی خبرها را میخوانی و خوشحال میشوی؛ بعضی خبرها را میخوانی و به فکر فرو میروی؛ اما بعضی خبرها چنان بر قلبت سنگینی میکنند که احساس میکنی بغضی کهنه از سالها پیش، دوباره در گلویت زنده شده است.
آن شب، برای من از همان شبها بود؛ شبی که چند خبر را پشت سر هم خواندم، گوشی تلفن همراهم را خاموش کردم و در خلوت خود، بیاختیار برای مرند گریستم.
نه برای خودم؛ نه برای موقعیت و جایگاه شخصیام؛ بلکه برای شهری که دوستش دارم، شهری که خاطراتش با زندگیام گره خورده و شهری که باور دارم شایسته روزهایی بسیار بهتر از امروز است.
ماجرا از خبر افتتاح بارگاه شمس تبریزی در خوی آغاز شد.
خبر را خواندم و لحظاتی به فکر فرو رفتم. دیدن افتتاح چنین مجموعهای برای یک شهر، بهخودیخود اتفاقی ارزشمند است. شمس تبریزی تنها یک نام در تاریخ نیست؛ نمادی از اندیشه، عرفان، فرهنگ و میراثی است که میتواند یک شهر را در سطح ملی و حتی جهانی مطرح کند.
با خودم گفتم: آفرین به خوی که توانسته است یکی از ظرفیتهای بزرگ فرهنگی خود را به یک فرصت برای معرفی شهر و توسعه گردشگری تبدیل کند.
اما درست در همان لحظه، پرسشی تلخ در ذهنم شکل گرفت؛ پرسشی که نتوانستم بهسادگی از کنار آن عبور کنم.
خوی امروز کجاست و مرند ما کجا ایستاده است؟
ذهنم به گذشته رفت؛ به روایتهای تاریخی درباره روزگاری که مرندیان در فتح و آزادسازی خوی نقش داشتند. نمیخواهم درباره جزئیات این روایت تاریخی بدون بررسی اسناد، داوری قطعی کنم؛ اما همین یادآوری تاریخی برایم یک معنا داشت: شهرها در طول تاریخ جایگاه ثابتی ندارند. شهری میتواند روزگاری نقشآفرین باشد و در دورهای دیگر، اگر از ظرفیتهایش استفاده نکند، از فرصتهای پیش رو عقب بماند.
پس مسئله من، مقایسه مردم خوی و مرند نبود. مردم هر دو شهر شایسته احتراماند و پیشرفت یک شهر، نباید مایه ناراحتی شهر دیگر باشد.
درد من جای دیگری بود.
چرا خوی میتواند برای معرفی میراث تاریخی خود برنامهریزی کند، پروژهای بزرگ را به سرانجام برساند و از آن بهعنوان فرصتی برای توسعه فرهنگی و گردشگری سخن بگوید، اما ما در مرند هنوز برای بسیاری از ظرفیتهای تاریخی، فرهنگی و اقتصادی شهرمان چشمانتظار تصمیمهای جدی هستیم؟
چرا باید موفقیت شهرهای همجوار را ببینیم و بهجای آنکه از آنها برای ساختن آینده خود درس بگیریم، فقط حسرت بخوریم؟
این پرسشها رهایم نمیکرد.
گوشی را برداشتم و به سراغ کانال خبری استانداری آذربایجان شرقی رفتم. خبرها را یکی پس از دیگری بررسی میکردم؛ شاید در میان آنها خبری از مرند، طرحی بزرگ، پروژهای امیدبخش یا تصمیمی برای آینده این شهر پیدا کنم.
اما خبر دیگری توجهم را جلب کرد: حضور استاندار آذربایجان شرقی، بهرام سرمست، و آزاده نظر بلند، دبیرکل نهاد کتابخانههای عمومی کشور، در بناب و بازگشایی کتابخانه شهید آیتالله مدرس پس از بهسازی، همراه با برنامهریزی برای احداث کتابخانه مرکزی این شهر.
خبر را خواندم. کتابخانهای که پس از سالها فعالیت نوسازی شده بود؛ مجموعهای با دهها هزار جلد کتاب و هزاران عضو فعال، و در کنار آن، برنامهای تازه برای توسعه زیرساخت فرهنگی شهر.
از این خبر هم نمیشد ناراحت شد. برعکس، باید خوشحال بود که کتابخانهای بازسازی میشود، فضای فرهنگی گسترش مییابد و برای آینده یک شهرستان برنامهریزی صورت میگیرد.
اما سؤال دوباره به سراغم آمد: سهم مرند از این نگاه توسعهمحور کجاست؟
آیا مرند به اندازه ظرفیتهای تاریخی، جمعیتی، اقتصادی و فرهنگی خود در برنامههای توسعهای استان دیده میشود؟ آیا مسئولان، نمایندگان، مدیران شهری و نهادهای تصمیمگیر، تصویری روشن و زمانبندیشده از آینده این شهرستان دارند؟
آیا برای توسعه کتابخانهها، تکمیل پروژههای نیمهتمام، احیای ظرفیتهای شهری، تقویت زیرساختهای ورزشی و حفظ سرمایههای درمانی مرند، برنامهای وجود دارد که مردم بتوانند روند اجرای آن را پیگیری کنند؟
من دنبال آن نبودم که چرا بناب کتابخانه دارد یا چرا خوی بارگاه شمس را افتتاح کرده است. هر دو اتفاق، در جای خود، ارزشمندند.
من از خودم میپرسیدم چرا مرند نباید چنین خبرهایی داشته باشد؟ چرا خبرهای امیدبخش از شهر ما باید اینقدر کمرنگ باشد که یک شهروند یا یک خبرنگار دلسوز، برای پیدا کردن نشانهای از آینده بهتر، ناچار شود خبرهای دیگر شهرستانها را مرور کند؟
پا همین افکار، سراغ خبرهای مربوط به مرند رفتم.
خبر افتتاح و پایان تعمیرات پل سیوان را دیدم؛ پلی که تعمیرات اساسی آن در محور ارتباطی مرند اهمیت داشت و در جریان اجرای عملیات، محدودیتهای ترافیکی نیز اعمال شده بود.طبیعی است که تعمیر یک پل ضروری است. امنیت مردم، ایمنی جاده و سلامت زیرساختها شوخیبردار نیست. هیچکس نباید از انجام یک کار عمرانی ضروری ناراحت شود.
اما آنچه مرا به فکر فرو برد، بازتاب گسترده این خبر و شور و هیجانی بود که در فضای مجازی پیرامون آن شکل گرفته بود.
با خودم گفتم: مگر انتظار مردم از توسعه یک شهرستان، فقط تعمیر یک پل است؟ آیا نباید در کنار نگهداری زیرساختهای موجود، خبرهایی از پروژههای بزرگ، طرحهای تازه، سرمایهگذاریهای ماندگار و گرهگشایی از مشکلات چندینساله شهر نیز بشنویم؟
پل سیوان باید تعمیر شود؛ بیتردید.
اما مرند هم به چیزی فراتر از تعمیر و بازسازی نیاز دارد. این شهر به افق روشن، برنامه بلندمدت، مدیریت پاسخگو و پروژههایی نیاز دارد که سالها بعد نیز مردم بتوانند با افتخار از آنها یاد کنند.
همانجا بود که دیگر نتوانستم ادامه بدهم.
گوشی را خاموش کردم.سکوت.خلوت.و بغضی که انگار از سالها پیش در سینهام جمع شده بود.در آن لحظه، تمام پرسشهایی که در طول سالها درباره مرند در ذهنم انباشته شده بود، یکی پس از دیگری مقابل چشمانم رژه رفتند.
یاد بیمارستانی افتادم که بنا بر آنچه از گذشته شهر به یاد دارم، تخریب شد؛ یاد مرکز بهداشتی که سرنوشت آن و چرایی واگذاری یا فروشش، نیازمند بررسی دقیق اسناد و توضیح رسمی مسئولان است؛ یاد وعدهها و انتظارهایی که درباره ورزشگاه پانزدههزارنفری مطرح بوده و سرنوشت نهایی آن باید روشن شود؛ یاد پروژههایی که نامشان بارها بر زبانها افتاده، اما مردم همچنان درباره زمان تحقق و نتیجه آنها سؤال دارند.
یاد پروژه جواهر افتادم؛ پروژهای که سالهاست نامش با بحثها و پرسشهای شهروندان مرندی گره خورده است.
با خودم گفتم: چند سال دیگر باید بگذرد تا مردم مرند بتوانند نتیجه روشن و ملموس تصمیمهایی را ببینند که درباره شهرشان گرفته شده است؟
چند بار دیگر باید وعده بشنویم؟
چند بار دیگر باید از تغییر مدیران، تغییر اولویتها و بازنگری برنامهها سخن بگوییم، بیآنکه یک گزارش جامع و قابل ارزیابی از سرنوشت طرحهای مهم شهر پیش روی مردم قرار گیرد؟
و چرا باید شهروند برای فهمیدن سرنوشت یک پروژه، از این اداره به آن اداره برود، از این مسئول سؤال کند و در نهایت، گاهی با سکوت یا پاسخهای کلی روبهرو شود؟
آن شب، در خلوت خودم، بغضم شکست.
گریه کردم؛ گریهای از سر دلسوزی برای شهری که دوستش دارم.
برای مرندی که میتواند مقصد گردشگری باشد، میتواند از ظرفیتهای اقتصادی و موقعیت ارتباطی خود بهره ببرد، میتواند در فرهنگ و ورزش بدرخشد و میتواند با مدیریت درست، به یکی از شهرهای اثرگذار منطقه تبدیل شود.
اما چرا فاصله میان این ظرفیتها و آنچه مردم در زندگی روزمره خود لمس میکنند، اینقدر به چشم میآید؟
چرا باید درباره شهری با چنین پیشینهای، بیشتر از آنکه از آیندهاش حرف بزنیم، درباره فرصتهای ازدسترفتهاش بنویسیم؟
آیا مرند نفرین شده است؟
این سؤال را نه از سر باور به نفرین و نه برای متهم کردن فرد یا نهادی خاص میپرسم؛ آن را از شدت اندوه میپرسم.
نه، مرند نفرین نشده است.
مرند را نمیتوان به سرنوشت محتومی محکوم دانست. شهرها با اراده مردم، برنامهریزی درست، مدیریت پاسخگو، مطالبهگری مدنی و استفاده از فرصتها ساخته میشوند. اگر امروز نشانههایی از عقبماندگی یا کندی توسعه وجود دارد، باید علتهای آن را در تصمیمها، اولویتها، ساختارها، منابع، شیوه مدیریت و میزان پیگیری پروژهها جستوجو کرد.
اما یک پرسش جدیتر باقی میماند:
چه کسانی، در چه دورههایی و با چه تصمیمهایی، اجازه دادهاند فاصله میان ظرفیتهای مرند و دستاوردهای توسعهای آن چنین محل بحث و نگرانی شود؟
پاسخ این سؤال، با شعار و احساسات به دست نمیآید. باید اسناد را روی میز گذاشت؛ اعتبارات مصوب و تخصیصیافته را بررسی کرد؛ پیشرفت فیزیکی پروژهها را سنجید؛ زمانبندیها را با واقعیت مقایسه کرد و از مدیران خواست بهجای پاسخهای کلی، گزارش روشن ارائه دهند.
اگر بیمارستانی تخریب شده، باید روشن شود تصمیم آن چه بوده، چه جایگزینی برای آن در نظر گرفته شده و نتیجه نهایی چه شده است.
اگر درباره مرکز بهداشت واگذاری یا فروشی صورت گرفته، باید اسناد قانونی، ارزشگذاری، مجوزها و سرنوشت منابع حاصل از آن بررسی شود.
از آسفالت بین مزارع در مرند تا بارگاه شمس تبریزی در خوی ؛ مسئله، افتتاح نیست، مقیاس توسعه است
هیچکس نمیتواند منکر اهمیت یک راه دسترسی مناسب برای کشاورز، یک پل برای تسهیل تردد مردم یا یک پروژه عمرانی برای بهبود زیرساختهای منطقه باشد.
بنابراین، افتتاح آسفالت مسیرهای بین مزارع مرند یا پل سیوان، فینفسه نه تنها اشکالی ندارد، بلکه اگر گرهی از کار مردم باز کند، قابل تقدیر است.
اما مسئله جای دیگری است؛مسئله، نحوه نگاه ما به توسعه و نوع پروژههایی است که باید به عنوان دستاوردهای شاخص یک شهرستان معرفی شوند.
در خوی، سخن از بارگاه جهانی شمس تبریزی است؛ پروژهای که اگر با برنامهریزی درست همراه شود، میتواند فراتر از یک ساختمان و مجموعه عمرانی، به یک ظرفیت فرهنگی، گردشگری و اقتصادی برای خوی و حتی آذربایجان تبدیل شود.
در مرند نیز راههای بین مزارع و پلها برای زندگی روزمره مردم ضروریاند؛ اما آیا نباید در کنار این پروژههای ضروری، درباره پروژههای بزرگ، ماندگار و هویتساز نیز مطالبهگری کنیم؟
اینجا مقایسه، مقایسه ارزش «نان کشاورز» با «میراث فرهنگی» نیست؛مقایسه، میان سطح نیازهای روزمره و افق توسعه بلندمدت است.
یک مسیر بین مزارع ممکن است زندگی یک کشاورز را آسانتر کند؛یک پل ممکن است رفتوآمد مردم را تسهیل کند؛اما پروژهای مانند بارگاه شمس، در صورت تکمیل زیرساختهای پیرامونی و تعریف برنامه جامع گردشگری، میتواند نگاه گردشگران و سرمایهگذاران را به یک شهر تغییر دهد.
بنابراین پرسش منصفانه این نیست که:«چرا آسفالت بین مزارع افتتاح شده؟»
پرسش دقیقتر این است:«در کنار این پروژههای ضروری، پروژههای بزرگ و تحولآفرین مرند کجاست؟» چرا سهم مرند از پروژههای ملی و ماندگار، متناسب با ظرفیت تاریخی، جغرافیایی، اقتصادی و جمعیتی آن نباشد؟
چرا برای یک پروژه عمرانی کوچک، مراسم و خبر و عکس و تیتر داریم، اما برای پروژههایی که میتوانند آینده اقتصادی و فرهنگی یک شهرستان را متحول کنند، مطالبهگری مستمر و گزارش شفاف کمتر دیده میشود؟
البته نباید از آن طرف بام هم افتاد؛هر پروژهای که افتتاح میشود، نباید کوچک شمرده شود.
ممکن است همان آسفالت بین مزارع برای یک کشاورز، سالها مطالبه بوده باشد.
ممکن است همان پل، مشکل جدی تردد مردم یک منطقه را حل کند.اما مسئولیت رسانه فقط شمردن افتتاحها نیست؛رسانه باید بپرسد بعد از افتتاح چه اتفاقی میافتد؟
اگر امروز جادهای آسفالت شده، فردا چه برنامهای برای توسعه کشاورزی، صنایع تبدیلی و بازاررسانی محصولات آن منطقه وجود دارد؟
اگر پلی افتتاح شده، چه طرحی برای رونق اقتصادی و توسعه منطقه پیرامون آن پیشبینی شده است؟
و اگر قرار است شمس تبریزی به یک مقصد جهانی تبدیل شود، سهم خوی از گردشگری، اشتغال، سرمایهگذاری، هتلسازی، حملونقل و اقتصاد فرهنگی آن دقیقاً چیست؟
شاید مسئله اصلی ما «کمبود افتتاح» نباشد؛کمبود نگاه بزرگ به توسعه باشد.
روبان افتتاح را میتوان برید؛اما توسعه واقعی زمانی اتفاق میافتد که پروژه، پس از بریدن روبان، زندگی مردم را هم تغییر دهد.پس بیایید از مسئولان نه فقط «تعداد افتتاحها»، بلکه کیفیت، مقیاس، اثرگذاری و آینده پروژهها را مطالبه کنیم.
مرند هم حق دارد پروژههایی داشته باشد که چند سال بعد، وقتی درباره توسعه آذربایجان سخن میگویند، نام آنها به عنوان یک نقطه عطف برده شود؛ نه اینکه کارنامه توسعه شهر فقط در تعداد تابلوهای «پروژه افتتاح شد» خلاصه شود.
افتتاح، پایان پروژه نیست؛
اگر واقعاً توسعه میخواهیم، افتتاح باید آغاز پاسخگویی باشد.




