در آن هنگامه ها مردی غمین با چشم تر هر شب به کور نور در غار حرا میرفت همه شب با غمی سنگین به بال مرغ اندیشه لبش خاموش بود ولی سر و پایش پر فریاد به فریاد خدایی تا دل بی انتها میرفت تنی لرزان دلی ترسان و بیم از حق تعالی داشت و در آن غار تنهایی روایی روشن از کروبیان عرش اعلا داشت!!!