اسرار خودی در بصیرت شناسی (( قسمت اول))

مساله (خودی) از مسائل بنیادی وپیچیده انسانی است.هدف اساسی ادیان الهی کشف اسرار خودی ورساندن آدمی به مقام شامخ ((خودی)) است؛ازاین رو حضرت علی علیه السلام می فرماید

میابی

اسرار خودی در بصیرت شناسی  (( قسمت اول))

مقدمه
مساله (خودی) از مسائل بنیادی وپیچیده انسانی است.هدف اساسی ادیان الهی کشف اسرار خودی ورساندن آدمی به مقام شامخ ((خودی)) است؛ازاین رو حضرت علی علیه السلام می فرماید
)(مَعرِفَهُ النَّفسِ اَنفَعُ المَعارِف ؛ خودشناسی سودمندترین شناختها است)).زیرا نهایت معرفت نفس،رسیدن به معرفت ربٌ است که ((مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَه ربُّه)).
خودشناسی به دلیل عظمت واسرار بی نهایت (خود) ضمن اینکه از اهمیت به سزائی برخوردار است، بسیار دشوار وارزشمند می باشد؛اقبال لاهوری ازمتفکران اسلامی به تاسی ازنصوص دینی به بررسی خودشناسی پرداخته است .اقبال دودفتر از چهارده دفتر کلیات اشعار خودرا به موضع ((اسرارخودی ورمز بیخودی)) اختصاص داده است .ضمن اینکه دیوان اشعارش را بااسرار خودی شروع کرده وبارمزبیخودی ادامه داده است همچنین در سراسر دیوان دیوان خویش به مناسبت هایمختلف بیان مساله خود وشرح اسرار آن پرداخته است
انتظار صبح خیزان می کشم
ای خوشا زرتشتیان آتشم
نغمه ام از زخمه بی پرواستم
من نوای شاعر فرداستم
عصر من داننده ی اسرار نیست
یوسف من بهر این بازار نیست
نا امیداستم ز یاران قدیم
طور من سوزد که می آید کلیم
قلزم یاران چو شبنم بی خروش
شبنم من مثل یم طوفان بدوش
نغمه ی من از جهان دیگر است
این جرس را کاروان دیگر است
ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد
چشم خود بر بست و چشم ما گشاد
رخت ناز از نیستی بیرون کشید
چون گل از خاک مزار خود دمید

*****

خود
خودحقیقی
خود حقیقی انسان جوهر نورانی است که ارزش آدمی به ظهور وبروز آن نور منوط است این نور نمود حضرت حق دروجود انسان است که تجلیات گوناگونی دارد؛ ادراک وتفکر انسان جلوه ای ازاین نور است حیات وی نیز به وجود این نور قائم بوده وتمام لذایذ حیات با آن ادراک میشود.نور یک حقیقت بیش نیست .ولی نمود وتجلیات ، وتجلیات گوناگونی دارد .همه من ها دراثر پرتوهای متفاوت ومتلوّن یک نور است که ازمنبع یکتائی و احدیت تابیده وهمچون او یکتاست.
نه تنها انسان به مقدار درک خود محکم واستوار است ، بلکه همه موجودات استحکامشان به مقدار تکیه بر خود شان است، ازاین رو شمع بوسیله تکیه برخود نورانی وروشنگری است. سبزه وگیاه نیز به جهت استقلال وتکیه بر ساقه خود شکوفا میشود. هیچ گل و گیاهی نمی تواند به کمک وبا ساقه گیاه دیگری شکوفا وخندان باشد، زیرا نتیجه وابستگی به غیر جز پژمردگی وپوسیدگی نیست . زمین هم به جهت استقلال واتکای به خود به حرکت خویش ادامه می دهد؛ اما استقلال خورشید اززمین بیشتر است . به همین سبب خورشید از زمین بی نیاز است ،ولی زمین به دور او می گردد ومحتاج به اوست.
سبزه چون تاب دمید از خویش یافت
همت او سینه گلشن شکافت
شمع هم خود را به خود زنجیر کرد
خویش را از ذره ها تعمیر کرد
خود گذاری پیشه کرزد ازخودرمید
ماه پابند طواف پیهم است
هستی مهر از زمین محکم تر است
پس زمین مسحور چشم خاور است.
اگر آدمی درخویش را به روی خود بازکند وبه زیبای های خود اگاه گردد عاشق وزنجیری خویش می شود؛ لکن بعضی ها توان بازکردن چنین دری را ندارند و باید خودشناسی چون اقبال پیدا شوند وآئینه خودی آدمی را مقابل دید گاه وی قرار دهند تا او را در خود ببیند وگل معرفت از بُستان خود بچیند تا همه چیز را درخود ببیند
مثل گل از هم شکافم سینه را
پیش تو آویزم این آئینه را
تا نگاهی افکنی بر روی خویش
می شوی زنجیری گیسوی خویش
باز خوانم قصه پارینه ات
تازه سازم داغ های سینه ات
هرکس ذائقه وجودی اش در ست باشد میتواند لذایذ موجود درذات خویش را بچشد وجز خویش به چیزی دل نمی بندد. لکن این امر مهم به سادگی حاصل نمی شود بلکه باید در سایه سلوک ومجاهده به آن رسید؛ دراین صورت انسان خودشناس ازهمه چیز بریده وبه خود می پیوندد، زیرا کمال هرچیزی را درخود می یابد
توهم به ذوق خودی رس که صاحبان طریق
بریده از همه عالم به خویش پیوستند
انسان خودشناس هیچگاه پست نمیشود وانسان پست باخودشناسی به بلندی می رسد؛ اما لازمه آن تسلط برخود است.هرکه برخویش مسلط است برجهانی مسلط می شود.
اگرزیری ز خودگیری زبر شود
خداخواهی به خود نزدیکتر شو
به تسخیر خود افتادی اگر طاق
ترا آسان شود تسخیر آفاق
بنابراین شرط اول فرمانروائی به کائنات ، فرمانروائی به خویش است والا دیگران برآدمی فرمانروائی خواهند کرد
هر که بر خود نیست فرمانش روان
میشود فرمانپذیر دیگران
از خودی اندیبش مرد کار شو
مرد حق باش حامل اسرار شو
به عبارت دیگر ف به خودی رسیدن درواقع به همه چیز رسیدن است، وازخود ماندن درحقیقت از همه چیز ماندن است
به خود رس از سر هنگامه برخیز
نوخود را در ضمیر خود فرو ریز