مریم صفائی نژاد نویسنده وفعال فرهنگی و عضو افتخاری هیات تحریریه پایگاه خبری جوان فردا javanefarda.ir رسانه مستقل و مردمی

باد، آرامش گلها را برهم میزند؛ طرهمویی که بیموقع آشفته شده است…
چه کسی حوصله دارد با باد دستوپنجه نرم کند؟ باد، گلها را پریشان میکند و مویی که نمیخواهد بافته شود…
ماسهها در بستر دریا به پرواز درمیآیند… صدای خروشان امواج، آرامشم را برهم میزند.
اگر بتوانم این روزهای غمبار را سپری کنم، حتماً روزی از آشتی سخن خواهم گفت…
گلها سر بر زانوانم مینهند؛ دوست دارند نوازششان کنم و من با اکراه دست بر سرشان میکشم…
شاید از دست باد به من پناه آوردهاند، نمیدانم…؟!
خیره به دوردستها اشک میریزم…
قطره اشکی که سرازیر میشود، گونههای زیبای گلهایی را که سر بر زانوانم نهادهاند، نوازش میکند.
گلها سر بلند میکنند، اشکهایم را پاک میکنند و همان قطره اشک را در قلبم به گل تبدیل میکنند.
انگار این من نیستم که باید آنها را نوازش کنم… من غمگینم…
کوههای سرسبز، گلهای زرد و قرمز و سفید و صورتی، راههای دور و درازی را که آمدهام، نشانم میدهند…
و نگاه خیرهشان بیش از کلمات، حرف و حدیث دارد…
با زبان بیزبانی عتابم میکنند:
«نه… تو نباید بترسی… تو نباید ناامید شوی…»
روزگاری نقش تمام فصلهای زندگی را با قلم نقاشی میکردم؛ اما اکنون در شکاف بیانتهای زمان گم شدهام…
انگار دنیا جز سیاهی، چیز دیگری نیست…
در بیراههای گام برمیدارم که با هر قدم، از بوم نقاشیِ رنگین زندگی دورتر میشوم…
زنهار! بیدار شو… افکارت را نظم بده… دنبال رنگهای شاد بگرد…
مسیر دور و دراز است، اما تو رنگی بمان…
سرد نشو… مسیر روشن است…
این خیال را هرگز تسلیم سیاهی مکن…
در پایان این شب تاریک، ستارهها خواهند درخشید…
زنده بمان… و به استقبال نور بشتاب…
باد خشمگین، جایش را با نسیمی ملایم عوض کرده است…
گلها موهایم را از نو میبافند…
دریا دیگر خروشان نیست؛ امواج، آرامآرام بر سینه ساحل فرود میآیند و نور، از صخره میگذرد…
نویسنده: مریم صفائینژاد
نویسنده: مریم صفائی نژاد





