شبِ برفیِ روستا سنگین و ملال آور بود .
دوران خدمت تمام شد ، اما اگر شما هم امروز به آن نواحی بروید و سراغ مرا بگیرید شاید از مردم بشنوید : "خدا پدرشو بیامرزه ، یه سپاهی از محله سركوره هاى مسجدسليمان داشتیم به نام بهرام حسنوند که یک شربت بهشتی داشت و مرده هارو هم باهاش زنده می کرد...حیف خدمتش تموم شد و برگشت مسجدسليمان و اسم اون شربتو به ما نگفت... كاش كسى از او خبرى مى داشت .....
14 تیر 1402 457 بازدید دیدگاهها برای خاطره ای کاملا واقعی از یک معلم لر سپاه دانشی از زمان خدمتش در یکى از روستاهاى اندیکا سال 1348 بسته هستند