«آینه را شکستند؛ خیال کردند چهرهشان درست میشود!»
«آینه را شکستند؛ خیال کردند چهرهشان درست میشود!»
در شهری کوچک، تنها آینه بزرگی در میدان شهر نصب شده بود. مردم هر روز از مقابل آن میگذشتند و چهره خود را میدیدند؛ یکی گرد و خاک لباسش را پاک میکرد، دیگری موهایش را مرتب میکرد و بعضی هم، اگر لکهای بر صورتشان میدیدند، به فکر پاک کردن آن میافتادند.
اما چند نفر از صاحبان قدرت، هر بار که مقابل آینه میایستادند، اخم میکردند.
یکی گفت:
«این آینه چرا همیشه عیبهای ما را نشان میدهد؟»
دیگری گفت:
«حتماً با مخالفان ما ارتباط دارد!»
سومی با عصبانیت فریاد زد:
«آینه باید فقط زیباییهای ما را نشان دهد، نه لکهها را!»
مردم خندیدند و پیرمردی از میان جمع گفت:
«اگر آینه را بشکنید، لکههایتان پاک نمیشود؛ فقط دیگر کسی آنها را نمیبیند.»
صاحبان قدرت اما طاقت شنیدن حقیقت نداشتند. دستور دادند آینه را پایین بیاورند.
فردای آن روز، میدان شهر بدون آینه بود؛ اما گرد و غبارها همچنان روی لباسها بود، لکهها همچنان روی صورتها و حقیقت همچنان همان حقیقت.
چند روز بعد، مردم آینه دیگری آوردند و این بار آن را در دل خانههایشان گذاشتند.
یکی پرسید:
«اگر باز هم بشکنند چه؟»
پیرمرد لبخند زد و گفت:
«آینه اگر مردمی باشد، در هزار خانه تکثیر میشود؛ اما کسی که از حقیقت میترسد، حتی در تاریکی هم از سایه خودش فرار میکند.»
و از آن روز، مردم فهمیدند که رسانه مستقل، دشمن کسی نیست؛ آینهای است که اگر تصویرش تلخ است، باید چهره را اصلاح کرد، نه آینه را شکست.