×
×
آخرین اخبار

عطر نان

  • کد نوشته: 19344
  • 07 شهریور 1405
  • 97 بازدید
  • دیدگاه‌ها برای عطر نان بسته هستند
  • عطر نان نویسنده : دکتر مریم دلیلی سپیده هنوز ، شب را به تمامی پس نزده که کلاغی بر شاخسارِ سبزِ درختی، با آوایی خش‌دار، آغازِ جهان را بشارت می‌دهد. خش‌خشِ جاروی رفتگر بر تنِ سنگی خیابان می‌پیچد، گویی او با هرکشش، واپسین غبارتاریکی را از رگهای خیابان بیرون میکشد تا صحنه را برای حضورِ […]

    عطر نان
  • عطر نان

    نویسنده : دکتر مریم دلیلی
    سپیده هنوز ، شب را به تمامی پس نزده که کلاغی بر شاخسارِ سبزِ درختی، با آوایی خش‌دار، آغازِ جهان را بشارت می‌دهد. خش‌خشِ جاروی رفتگر بر تنِ سنگی خیابان می‌پیچد، گویی او با هرکشش، واپسین غبارتاریکی را از رگهای خیابان بیرون میکشد تا صحنه را برای حضورِ طلوع صیقل دهد.خیابان هنوز در آغوش نیمه‌خوابی عمیق است که صدای کرکره‌ی نانوایی، چون خمیازه‌ای بلند ، از ژرفای رویا برمی‌خیزد. بوی نانِ تازه، گرم و شیرین، از شکافِ در چون نفسی گرم بیرون می‌خزد و در هوای خنکِ سحرگاه می‌پیچد، عطری آمیخته به خمیروآتش که پیش‌درآمدِ صبح است و آدمی را به ضیافت روز فرا می‌خواند.
    پرتوهای خورشید، آرام ونرم سرازیر میشوندو آسفالت را نوازش می‌کنند تا پرده از چشم‌های شهر برگیرند. مغازه‌ها یکی‌یکی پلک می‌گشایند، سبزی‌فروش، دسته‌های ریحان و نعنا را با انگشتانِ خیس مرتب می‌کند و عطرِ تندِ سبزی در تنفسِ خیابان جاری می‌شود. ظهر که می‌رسد، سایه‌ها کوتاه شده به پای درختان پناه می‌برند. در قهوه‌خانه، مردی پشت به هیاهوی جهان ، با استکانِ چایش خلوت کرده و رازهای ناگفته‌اش را به بخارِلرزان چای می‌سپارد. تیک‌تاکِ مداومِ قیچیِ آرایشگر، ضربانِ قلبِ خیابان است،ساعتی که بی‌وقفه بر پیکر زمان می‌کوبد. عصر، خیابان دوباره جان تازه می‌گیرد. سایه‌ها قد می‌کشند و راه می‌افتند. باد، ملحفه‌های شسته بر بندها را در آغوش می‌گیرد و خیابان برای لحظه‌ای به کشتی‌ای می ماند که بادبان‌هایش را به سوی افقی دوردست گشوده است. کودکی توپش را به سمتی می‌غلتاند و گربه‌ای، بی‌آنکه سر برگرداند، از فرازِ دیوار به مقصدی ناپیدا می‌گریزد. ناگاه، بوی خاک بلند می‌شود، تمامِ خیابان، عطرِ باران می‌گیرد. چراغ‌ها با ملایمتی نجیب روشن می‌شوند. پشت هر پنجره، روزی در حالِ جمع شدن است و شامی بر میز، و سرانجام چراغی که خاموش می‌شود و سایه‌ای که از کنار پرده‌ای می‌گذرد. گویی پنجره‌ها، چشم‌های شهرند که هرکدام رو به زندگی‌ای گشوده شده‌اند. خیابان رازِ این خانه‌ها را نمی‌داند، اما نشانه‌هایشان را خوب می‌شناسد.
    نیمه‌شب، ماه با چهره‌ای نقره‌فام بر فرازِ شهر می‌ایستد. صدای دور و مبهمِ ماشینی در دل تاریکی می‌گذرد و ردِ نورِ چراغ‌هایش، چون رگه‌هایی روشن بر دیوارها می‌لغزد و ناپدید می‌شود. ماشین‌های پارک‌شده در تاریکی، گویی نگهبانانی به خواب‌رفته‌اند، خیابان در این سکوتِ پرتپش، در حالِ آرمیدن و نفس کشیدن است. سکوتِ شب، از صدا تهی نیست، صداهادورتر و کمرنگ‌تر شده‌اند. شهر، به‌جای سخن گفتن، زیرِ لب فکر می‌کند و آرام و صبور، در انتظارِ تکانه‌ای می ماند که از نانوایی برخواهد خاست. سرانجام، سپیده‌دم ، پیش از آنکه جهان پلک بگشاید، بوی نان از شکافِ در به خیابان می‌تراود. کرکره با صدایی خشک بالا می‌رود و خیابان، پس از شبی کوتاه، به روی صبح لبخند می‌زند.
    این چرخه، هر روز تکرار می‌شود،اما تکرار به معنای شباهت نیست. هر صبح، خیابان همان خیابان است و درعین‌حال، نخستین‌باراست که متولد می‌شود،زیرا هر روز، آدمی دیگر، نوری دیگر و عطرِ نانی دیگر، روایتی تازه در جان پنهان شهر می نشاند. داستانی که شاید در هیچ کتابی نوشته نشود، اما همواره در رگ‌های شهر جاری است.
    و ادبیات ،آن واسطه ای ست که هرگز اجازه نمیدهد شهر و جزئیاتش در غبار روز مرگی گم شود، بلکه تکرار ساده زندگی را به شکوه یک معنای ماندگار پیوند میزند.تنها ادبیات است که میتواند سکوت پنجره هارا بشکند ،راز سایه ها را ترجمه کند و خیابان را آن گونه که هست به ابدیت بسپارد.
    مریم دلیلی
    مرداد۱۴۰۵

    برچسب ها

    نوشته های مشابه

    دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.